یاداشت های یک طلبه

  • خانه
  • چند تکنیک ساده برای تفکر عمیق 

زنان جاویدان مقاومت

زنان جاویدان مقاومت

 

معصومه کرباسی، بانوی ایرانیِ مقاومت،  

چون زینب عاشورا، در اوج صبر و ایمان ایستاد.  

 

زنانی که در امتداد عاشورا،  

با قلبی استوار و روحی زینبی،  

پرچم شجاعت و ایمان را برافراشتند.  

 

آنان به جهان آموختند که آزادی و عزت،  

از دامن زنانی آغاز می‌شود  

که در برابر ظلم، جاویدان می‌ایستند.  

 

رمز ظهور

01 تیر 1405 توسط سودابه حیدری

رمز ظهور» را در تقویم نجومی یا جنگ‌های آخرالزمانی جستجو نکنید؛ چرا که آن را در آینهٔ وجدان جمعیِ خودتان خواهید یافت.

 

به تعبیر زیبای بزرگان، ظهور یک حرکت است، نه یک اتفاق. پس «رمز» آن سه کلید ساده اما سخت است:

 

۱. نظمِ شخصی: اگر نتوانیم بر امیالِ لحظه‌ای خود مسلط باشیم، چگونه انتظار حکومتِ عدلِ جهانی را داریم؟ کوچک‌ترین قدم، پیراستنِ اخلاقِ فردی است؛ از نحوه سلام کردن با همسایه تا برخورد با خانواده

 

۲. عدالتِ کوچک: در خانواده و کوچه و بازار، حق را ادا کردن. ظهور، با یک قیامِ بزرگ شروع نمی‌شود؛ با پس‌دادنِ پولِ اضافهٔ بقال، یا پرهیز از تبعیض در برخورد با فرزندان شروع می‌شود.

 

۳. امیدِ فعال: نه آن نشستنِ صرف که بگوییم «خودش می‌آید و درست می‌کند»، بلکه آن امیدی که تو را به «آزمونِ سختِ میدان» می‌کشاند. به قول معروف، اگر برای آمدنش، خودت را به قلهٔ بلندی برسانی، او خودش آن قله را خواهد دید.

 

اگر «علتِ غیبت» را فهمیده‌ای که ما به جای عمل، بهانه آوردیم، حالا «رمزِ ظهور» را هم داری: تبدیلِ همان بهانه‌ها به پله‌هایِ ترقی.

 

سوال اینجاست: از فردا، کدام یک از عادت‌های روزمره‌ات را تغییر می‌دهی تا بخشی از این رمزگشایی باشی؟

 نظر دهید »

میناب؛ ازنخل تا نوحه

16 خرداد 1405 توسط سودابه حیدری

میناب؛ از نخل تا نوحه

 

میناب را دیگر کسی با طعم شیرین خرمای پیارم در آفتاب داغ ظهر نمی‌شناسد.

میناب را با غروب دل‌انگیز کنار دریای گرم و قایق‌های آرام صیادی نمی‌شناسد.

میناب را با بوی کهنه سفال‌های کلپورگان و دستان زنانی که حصیر می‌بافند نمی‌شناسد.

میناب را با درختان حرا، با قلعه هزاره، با بازار ادویه و لهجه گرم مردمش نمی‌شناسد.

 

میناب را حالا با گیسوان سوخته دخترکانی می‌شناسند که صبح برای کلاس رفته بودند.

با بوی خاک و خونی که روی خرماهای ریخته نشست.

با صدای خفه پسرکانی که «مامان» را در گلویشان شکستند.

با مویه مادرانی که به یک کفش کوچک خیره ماندند.

با معلمانی زیر آوار، یکی باردار، با کتاب ریاضی روی سینه.

با سنگ قبر کوچکی که نوشته: «جنین شش ماهه - همراه مادر شهیده زهره شهریاری».

با پیکر «ماکان نصیری» که ماه‌ها بعد هم پیدا نشد.

با صف‌های تشییع و پتوهای سفید و اسم دختربچه‌ها: حنانه، بهار، فاطمه، رقیه…

 

میناب را دیگر کسی به خاطر خرماهای شیرینش نمی‌شناسد.

میناب را با اشک شور دریا می‌شناسند، دریایی که آن روز تلخ‌تر از همیشه بود،

چون امواجش به جای جلبک و صدف،

تکه‌های مشق‌های سوخته را به ساحل پس می‌داد.

 

و موشک‌ها و بمب‌ها…

اهریمن، دکمه را که فشرد،

موشک از سوراخ ابر پایین آمد،

نه هشدار داد، نه در زد،

فقط… نشست روی سقف.

سقفی که زیرش، دختری داشت مساله ریاضی حل می‌کرد،

و معلمی داشت جوابش را می‌گفت:

«جواب می‌شود… هیچی. جواب می‌شود مرگ.»

 

بمب که خورد

خنده ی دخترکان مدرسه خاموش شد 

و آن جنین شش ماهه، در امن‌ترین جای دنیا،

پیش از آنکه بوی شیر مادر را حس کند،

بوی باروت را حس کرد.

پیش از آنکه بهار را ببیند،

زمستان را با تمام آتشش چشید.

 

میناب را دیگر کسی با صدای اذان ظهر که از مناره مسجد جامع بلند می‌شد نمی‌شناسد.

آن روز اذان گفتند، اما کسی جواب نداد.

چون بیشتر گوش‌ها کر شده بود از صدای انفجار،

و بیشتر قلب‌ها ایستاده بود در همان ثانیه‌ای که آسمان فرو ریخت.

 

میناب را دیگر کسی با خنده‌های پشت دیوار مدرسه نمی‌شناسد.

حالا دیوار مدرسه ایستاده، اما خنده‌ها رفته‌اند.

جایشان نقاشی‌های گچی مانده روی آسفالت،

که باران شسته، اما پاک نشده‌اند.

 

میناب را کسی با این جمله نمی‌شناسد: «فردا صبح زود بیدارم کنید، دیرم می‌شه برای مدرسه…»

چون «فردا»ی بسیاری از بچه‌ها هرگز نیامد.

صبحشان همان صبح تمام شد،

بدون اینکه زنگ تفریحی دیگر باشد.

 

میناب…

دیگر کسی نمی‌گوید «مینابِ نخل‌ها».

همه می‌گویند «مینابِ مدرسه شجره طیبه»،

و بعد سکوت می‌کنند.

سکوتی که خودش یک فریاد است.

فریادی که تا قیامت،

اهریمنان تاریخ را به لرزه درمی‌آورد.

 

و موشک‌ها و بمب‌ها…

آن‌ها که از آسمان می‌آیند،

کاش یک بار از زمین بلند شوند،

کاش جای یک جنین شش ماهه باشند،

در شکم مادری که می‌داند دارد چه می‌شود…

تا بفهمند «غیرنظامی» یعنی چه.

تا بفهمند «بچه» یعنی چه.

تا بفهمند «رحم» یعنی چه.

 

اما اهریمن نمی‌فهمد.

اهریمن فقط می‌فهمد

چطور دکمه را فشار بدهد

و چطور‌در برابر فاجعه بی تفاوت باشد 

 

اما میناب، خودِ حقیقت است.

حقیقتی که موشک‌ها نتوانستند بکشند.

حقیقتی که در دل هر سنگ‌قبر کوچک،

فریاد می‌زند:

«من هنوز زنده‌ام… من هنوز یادم هست…

من هنوز گریه می‌کنم…»

 

 

 

#به‌_یاد_آن_۱۵۶_شهید_میناب

#به_یاد_آن_معلم_باردار

#به_یاد_آن_غنچه‌ای_که_نشکفته_پرپر_شد…

 نظر دهید »

غدیر

16 خرداد 1405 توسط سودابه حیدری

غدیر در روح من آواز میخواند

 

حب مولا علی را تکرار میکند

 

ای علی جان، با من بمان تا به ابد

 

روح من از تو جدا نخواهد شد

 

مگر آن که بوییدن گل از سبززار منع گردد

 

یا رب، قسمت میدهم به رخ چون ماه مهدیت(عج)

 

مرا ز عشق اهل بیت محروم مگردان

#غدیر

 نظر دهید »

لطف پروردگار

30 بهمن 1404 توسط سودابه حیدری

 

« پروردگارا رحمتت را در ماه شعبان هر بار حس کرده‌ام؛  

رحمتی که آرام می‌رسد و دلم را روشن می‌کند.  

نمی‌دانم راز این مهربانی چیست،  

فقط می‌دانم تو چیزی را در من بیدار می‌کنی که تمام سال را در انتظارش بودم و همین بیداری‌ست که آرام‌آرام  

مرا به آستانهٔ رمضان می‌کشاند؛  

با دلی نرم‌تر و نفسی سبک‌تر.

 

 

 نظر دهید »

"سلام به همه خوانندگان عزیز این اولین نوشته من در وبلاگ «نسیم اندیشه» است. قصد دارم در اینجا درباره روش‌های درست اندیشیدن و تفکر عمیق بنویسم. امیدوارم همراه من باشید...

15 آبان 1404 توسط سودابه حیدری
 نظر دهید »
مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

یاداشت های یک طلبه

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس